کد خبر: ۵۳۸۸۸
تاریخ انتشار: ۳۰ دی ۱۳۹۳ - ۰۹:۰۱
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
نشست سوم «در پرتو فرهنگ»/ بخش دوم
در سومین نشست از سلسله نشست های «در پرتو فرهنگ» که به همت موسسه حرکت رشد و اعتدال برگزار می شود، امکان استخراج و استنتاج یک الگوی فرهنگی از سنت فلسفی عرفانی ما بررسی شد.
حرا: سومین نشست از سلسله نشست های در پرتو فرهنگ، به همت موسسه حرکت رشد و اعتدال و با حضور دکتر قاسم پورحسن (استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی) دکتر شهرام محمدنژاد(عضو هیئت علمی دانشگاه علم و صنعت ایران)، دکتر امیر دبیری مهر(مدرس و پژوهشگر علوم سیاسی)، دکتر حسین کلباسی( عضو گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی)، دکتر محمد مهدی مظاهری( استاد علوم سیاسی دانشگاه) و جمعی از اعضای شورای جوانان موسسه برگزار شد. در این نشست ضمن ادامه بحث پیرامون «فرهنگ . زندگی» پی گرفته شد.

بخش اول را اینجا بخوانید



دکتر دبیری مهر: بنده یک نقد محترمانه به مفروض دکتر کلباسی که در اظهاراتشان بیان شد، دارم که البته به نظرم بحث را کاربردی تر می کند. دکتر کلباسی بیان کردند که می توان چارچوبی را از فرهنگ مبتنی بر حکمت ایرانی اسلامی استخراج کرد. بحث من از همین جا شروع می شود. آیا آن چیزی که ما به عنوان فرهنگ درباره آن فکر می کنیم و آن را تعریف می کنیم، یک مفهوم قدیم است یا جدید؟ آیا برداشتی که ناصرخسرو، ابن سینا ملاصدرا و سهروردی از فرهنگ داشتند، همان مفهومی است که ما امروز از فرهنگ داریم؟ پاسخ من این است که خیر. در سنت اسلامی ایرانی عمدتا تعریفی از انسان و نیازها و هستی و مفاهیم کلیدی می شود و فضای مطلوبی به عنوان زیست ایده آل تعریف و نام آن را فرهنگ می گذاشتند.

آن زندگی بسیط و ساده بود ولی امروز که ما از زندگی و فرهنگ سخن می گوییم اساسا آن معنای فرهنگ جاری نیست چون زندگی به آن سادگی گذشته نیست و ابعاد پیچیده ای پیدا کرده است. فرهنگ در سنت اسلامی ما یک سوژه ذهنی است که فیلسوف در خلوت می نشیند، مجموعه ای از ارزش ها را تصویر می کند و آن را زیست فرهنگی قلمداد می کند، اما امروز این طور نیست و فرهنگ خودش را بر انسان سوار می کند و بر انسان بارش دارد و با اشکال و مصادیق مختلف مانند رسانه خود را نشان می دهد. این طور نیست که ما در گوشه ای بنشینیم و آن را تعریف کنیم بلکه باید بررسی کنیم چگونه با آن مواجه شویم. در گذشته در سنت اسلامی ایرانی ما، فیلسوف باید فرهنگ را به مثابه یک ابژه می شناساند اما امروز فرهنگ وجود دارد و باید آن را بشناسیم. در دنیای امروز اگر کسی بتواند پاره هایی از فرهنگ را بشناسد یک دانشمند آگاه و به روز خواهد بود.

به نظر من اگر ما فرهنگ را به عنوان یک امر جدید در نظر بگیریم و بپذیریم که فرهنگ در سنت ایرانی اسلامی ما معنایی داشته که کمترین اشتراک را با فرهنگ امروزی دارد، بحث کاملا متفاوت خواهد شد و شاید تلاش ما برای استخراج فرهنگ، با خوانشی از سنت اسلامی کار کامل و شاید مفیدی نباشد، هرچند مقدمه خوبی است از جهت تعریف انسان و نیازها که ما را از سنت غربی بی نیاز می کند اما مشکل ما را با فرهنگ حل نمی کند چون اساسا دغدغه مشابه وجود ندارد. اگر ما همه سنت مکتوب خود را زیر و رو کنیم مشکل فرهنگ و ارتباطات را نمی توانیم حل کنیم زیرا فرهنگ به معنای جدید با مفاهیمی چون ارتباطات، ثروت و قدرت به معنای عام به شدت گره خورده است. اگر ما تمام سنت ایرانی اسلامی ما را موشکافانه بررسی کنیم مشکلی از ما را حل نخواهد کرد و نمی توانیم با آنها گره های امروز را بگشاییم و مشکلات موجود را پاسخ دهیم.
 
دکتر پورحسن: غزالی کتابی دارد که در آن می گوید جامعه اسلامی دو راه در پیش گرفت، یکی راه افراط و دیگری تفریط. او مدعی است خواهد هم  در زندگی و هم در اعتقادات و باورها و راه میانه ای را پیشنهاد کند. این راه میانه تا 179 سال اول به خاطر نزدیکی به دیدگاه اهل حدیث، موفق نشد اما با فخر رازی شکل گرفت و با شهرستانی قوت پذیرفت. تلقی او این بود که فلاسفه حرف هایی زدند که با دین و واقعیات انطباق ندارد.

صحبت دکتر کلباسی و نقد دکتر دبیری مهر دو رویکر مهم هستند. اینکه ما ابتدا بحث کنیم که معنای زندگی و فرهنگ امری متاخر هست، این را می پذیرم. شی واره بودن فرهنگ یک نظریه است. آیا واقعا چنین است؟ یعنی آیا امری است که می توانیم آن را به نحوی مورد مطالعه قرار دهیم و یا نه شاکله انسان فرهگی است؟ این موضوع جدید است چرا که از سده شانزده به بعد مفهوم جدیدی از مناسبات و انسان و جامعه به وجود آمد.

 اما نکته دکتر کلباسی از این حیث اهمیت دارد. بسیاری از فرهنگ پژوهان فرهنگ را مدرن می دانند. فرهنگ مدرن، دو کار با انسان انجام داد یکی اینکه انسان مقهور این فرهنگ شد، یعنی فرهنگ قاهریت پیدا کرد، تقریبا مشابه بحثی که هایدگر درباره تکنولوژی دارد. قرار  بود ما فرهنگ را استخدام کنیم تا تصویر و ایدا آلی از زندگی که داشتیم نصیب ما شود در حالیکه ما مقهور آن شدیم. رویکرد دوم این بود که ما چگونه این را تغییر دهیم. یعنی اگر در حال حاضر پرسش ما این است که چگونه می توانیم این بازی را عوض کنیم، آیا ممکن است یک مطالعه ای درباره فرهنگ بدست دهیم تا دچار رویکرد صنعت فرهنگ نشویم یا نه؟ در اینباره دیدگاه های مختلفی ارائه شد که به نحوی نیچه آغازگر این مطالعه شد.

بحث اول این بود که آیا امکان استخراج چارچوب نظری درباره امری متاخر یعنی انسان و مناسبات اجتماعی، بر اساس سنت حکمی ما وجود دارد یا نه ؟ البته نه به این معنا که ما از قبل چیز قاعده مندی داشته باشیم. پرسش این است آیا ما می توانیم یک بازخوانی از سنت ایرانی اسلامی درباره فرهنگ و زندگی مانند کاری که سهروردی انجام داد، شکل دهیم؟ نکته دوم اینکه بسیاری از کسانی که در غرب درباره فرهنگ و زندگی پژوهش می کنند می گویند وضع مدرن شرایطی را بوجود آورد که تمام فرهنگ هارا تحت تاثیر قرار داد و هیچ جامعه مصون از این تاثیرات نبود؛ پس اگر جوامع دیگری می خواهند درباره باورها و رفتارها و .. بیندیشند باید فرهنگ مدرن را بخوانند و اگر این کار را نکنند به این معنا است که آنها به هیچ وجه وارد چنین مناقشه ای نشدند.

دیدگاه مسلط در غرب این است که بدون خواندن فرهنگ مدرن هیچ امکانی برای وضع قاعده ای درباره زندگی وجود ندارد. من فکر می کنم اتفاقا احتیاجی به این امر نیست و آنچه که در غرب نیچه و دیگران بیان کردند این بود که ناکارامدی بنیانی را در فرهنگ مدرن نشان دهند. در واقع فرهنگ مدرن نتوانست به تکثر فرهنگی دست پیدا کند و آن را کنار زد. فرهنگ مدرن نگاه تک گرایانه و مونیستی در باب فرهنگ دارد و نمی تواند برای تکثرات ارزشی قایل باشد.

در واقع ما با دو رهیاف روبرو هستیم، در رهیافت اول می گوییم این ها پرسش های جدید بشر هستند و نمی توان با سنت ها و آیین ها و تفکر پیشامدرن به سراغ اینها رفت. نگاه دوم می گوید که اتفاقا مشکل ما در همین جاست که هنگام ورود به این فرهنگ مدرن بپرسیم که چرا وضع ما این گونه شد؟ ما که قرار بود از تکنولوژی و فرهنگ استفاده کنیم، چرا این اتفاق نیفتاد. پس ما به طور کلی با دو پرسش روبرو هستیم. اول اینکه زندگی چیست که ما آن را به فرهنگ پیوند می دهیم. پرسش دوم اینکه آیا امکان پاسخ به این پرسش بر اساس سنت هر جامعه وجود دارد یا نه؟

نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار